جزوه فطرت

 

جلسه 1              05/03/1384

 

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه‌ای که در خدمتتان خواهیم بود، شبیه جلسات اخلاقی نخواهد بود که در سطح شهر می‌بینید. جلسات و روش‌های اخلاقی معمولاً به دو شکل هستند:

  • علمی: از تلقین و روش‌های روانشناسی استفاده می‌شود تا صفات خوبی را ملکه کند و صفات رذیله‌ای را از فرد دور کند. این نوع اخلاق، یک اخلاق خشک و بی‌روح می‌شود. اخلاقی که ای بسا از آفت‌های نامرئی، آسیب می‌بیند؛ بدون آنکه خود انسان متوجه باشد.
  • عملی: بر اساس فطرت و شناخت حقیقت نفس، شروع می‌شود و روش تربیتی است که نفس در اثر تربیت، رشد می‌کند و صفات، از آن بروز می‌کند؛ نه اینکه از بیرون تحمیل شود.

مبانی و احکام دینی هم بر همین معنا تقسیم می‌شوند: الف) عادت‌ها و تعصبات. ب) بینش درونی و معرفت باطنی و فطری. خود قرآن هم بر روش عملی، دستور اکید دارد.(که در جلسات بعد ان شاء الله توضیح داده خواهد شد.)

اخلاق و تدینی که بر اساس فطرت نباشد، عبادتی است به خدای خیالی، مشابه اعراب جاهلی که با دست خود، بت می‌تراشیدند و با ایمان راسخ برایش پرستش می‌کردند و محور زندگی و حاجت‌هایشان قرار می‌دادند.

سؤال متعجبانه‌ای که مطرح می‌شود، این است که:

چگونه اعراب جاهلی، اشتباه به این بزرگی می‌کردند که آنچه را که خود ساخته‌اند، اینگونه می‌پرستیدند؟

در حالیکه ما هم همین کار را می‌کنیم؛ آنها از سنگ، بت می‌ساختند و ما در خیال و ذهن خود ساخته‌ایم!

ریشه اشکالات بزرگی مثل جبر و اختیار و عدل الهی و دعا و قضا و قدر و ... هم از همین اعتقاد به خدای خیالی است. وقتی که خدایی است و من هستم، حتماً عقل چنین سؤالاتی می‌کند.

اشتباه از این جاست که ما به خدای خیالی توجه داریم (خدایی است و منی هستم). و جواب صحیح، وقتی داده می‌شود که خدایی را بپرستیم که فطرت می‌شناسد.

آثار منفی دیگر چنین ایمانی (ایمان به خدای خیالی):[و فرق آن با ایمان به خدای فطری]

  • بندگی خدای خیالی، بندگی خشک مقدسانه و بی‌روح و بی‌معناست.
  • بندگی خدای معرفت فطری، عبادتش بسیار لذت بخش، شیرین، معنی‌دار و تکامل بخش است.

علامت‌های این دو نوع ایمان:

  • در شق اول: هر چه عبادت بیشتر می‌شود، عجب هم بیشتر می‌شود. هر چه پاکیزگی و عمل به دستورات الهی بیشتر می‌شود، خودبرتربینی و توقعات از دیگران (من آدم مقدسی هستم و ارزش مرا نمی‌دانند!) و تحقیر دیگران (ببین چه کاری انجام می‌دهد، من دیگر این کارها را هرگز نمی‌کنم!) بیشتر می‌شود.
  • در شق دوم: انسان را به هیچی و ذلت و پستی خودش آگاه‌تر می‌کند. ذلت خودش را در خودش محسوس‌تر می‌کند و هر چه عبادت بیشتر می‌شود، نورانیت درونی قویتر می‌شود و با آن نور، حقیقت را بیشتر مشاهده می‌کند و در حرکت خود، حقارت‌ها و پستی‌ها و کثافت‌های خود را بیشتر مشاهده می‌کند و طوری در خود فرو می‌رود که جرأت این را هم ندارد که کسی حتی او را بنده خدا هم به حساب بیاورد.

 

فرق دیگر این دو نوع ایمان:

خداوند به صراحت می‌فرماید: آنچه شما به عنوان خدا توصیف می‌کنید، خلاف واقعیت است. پس مبنای زندگی‌تان باطل و پوچ است.

اما آیا محال است انسان، خدا را بشناسد؟ و یا اصلاً در این باره فکر نکنیم، نکند مشرک بشویم؟

یا اینکه نه؛ ممکن است انسان، خدا را بشناسد و به وصف خدا برسد و اتفاقاً آن توصیف، صحیح هم باشد و حتی مورد امضای خدا هم قرار بگیرد.

بله؛ اگر کسی از راه تعقل، به ذات خدا بخواهد برسد، به کفر می‌رسد. اما منبع شناخت انسان، فقط قوه عقل نیست. اگر از راه دل باشد، نه تنها به کفر نمی‌کشد، بلکه به واقعیت‌های صفات خدا می‌‌رساند. خداوند در سوره «صافات»، در آیات «159 و 160» می‌فرماید: «سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ. إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ».

خود این آیه نشان می‌دهد که درِ معرفت بسته نیست و امکان راه‌یابی به صفات الهی وجود دارد. چون خداوند در این آیه استثنا زده است.

البته ارزش عقل بالاست (بعداً بحث می‌شود) اما در مورد خدا و صفات او، منبع دیگری برای شناخت، لازم است که با عقل، تقابل ندارد. این دو منبع، دو نورانیت‌های همجوار هستند؛ اما منبع، منبع دیگری است. از راه فطرت باید به خدا رسید.

فطرت، ما را به مرحله مخلَصین می‌رساند. مخلِص هم نمی‌تواند خدا را توصیف کند.

ریشه افراط و تفریط‌های ما به نام مذهب و دین، از این است که خدای ما خیالی است و اعتدال در آن نیست. اما آنی که حنیفاً است: یعنی پاک از هر گونه تندی و کندی و ...

راه فطری و بندگی، در ایمان به خدای فطری حنیف است و اینجا مستقیم است.

شبهه فکری را جواب گفتن، زیاد سودی ندارد. اگر فطرت شکوفا شود، بسیاری از سؤالات، بدون توجیه حل خواهد شد.

قرآن کارهای نیک کسانی را عمل صالح می‌گوید که کارهایی را که انجام می‌دهند، برخاسته از فطرت باشد؛ وگرنه یک مشت خیالبافی است؛ کار در خیال تو خوب است. سوره «کهف» آیات «103 و104»:

«قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالاً. الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً»

 

آن هم در حالیکه خیال می‌کنند که آنها خیلی زیبا و جالب کار می‌کنند و خودشان را راضی می‌کنند که چه عالی فلان کار را انجام می‌دهند. ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا: تلاششان گم شد، آن هم در همین حیات دنیا، چه برسد به آن دنیا!

کسی که به خود رضایی رسید، دیگر راهش بسته شده، چون تا احساس درد نکند، دنبال درمان نمی‌رود.

سوره «روم» آیه «30»: «فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ»

  • نکته تکان دهنده این آیه این است که این واقعیت را که باید از راه فطرت به دین قیم رسید، بسیاری از مردم نمی‌دانند.
  • این علم دایره‌اش وسیعتر از منبع عقل است، اما آن را هم شامل می‌شود.

سؤال:  چرا این معرفت در دست عده معدودی افتاد؟ اگر این همه مهم بود، باید طوری می‌شد که همه در این راه می‌افتادند، پس چرا نشد؟

اتفاقاً این سؤال ماست که چه عواملی در تاریخ دخالت کرد و چه عواملی باعث شد که به اینجا برسیم؟

اصلاً اشخاص کی هستند که ما با تعداد آن‌ها، به ارزش علم برسیم؟! میلیون‌ها سال بود و این علم، در پرده غیب بود.

 

نشانه‌ای از ایمان فطری: «... أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنى وَ فُرادى» (سبأ ، 46)

وقتی به دعای کمیلت 5000 نفر می‌آیند و با آخر صدا و هنر، آن را می‌خوانی، اگر دفعه بعد فقط 3 نفر آمد باز هم نباید حالت فرق کند. در تنهایی و شب هم نباید حالت فرق کند. وقتی به مراسم می‌روی و سر راه 10 نفر هم دهن‌کجی  و مسخره می‌کنند، نباید حالت فرق کند؛ وگرنه آن حالت بر مبنای خیالات و جوّ است.

یس (22): «وَ ما لِیَ لا أَعْبُدُ الَّذِی فَطَرَنِی وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ»

v     کسی که به فطرت رسید، دیگر نمی‌تواند خدا را عبادت نکند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جلسه 2             12/03/1384

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خداوند در سوره «روم» آیه «30» می‌فرماید: «فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ».

  • با حق باید اشخاص را سنجید، نه اینکه حق را با اشخاص (اکثریت نمی‌دانند).

ترجمه: «قوام بخش (رو کن) به دین حنیف فطرت الله ...»

 معنی وجــه:

وجه هر شیئ، یعنی حقیقت آن شیئ. اینکه در اشیاء، به یک قسمت از رویه چیزی، وجه می‌گویند، از آن جهت است که بیشترین بعد حقیقت آن شیئ را بروز می‌دهد. به همین دلیل نام حقیقت را به جزء آن می‌گذارند. (اسم کل را به جزئش می‌گذارند.)

مثلاً هنگامی که کسی صبحانه‌ای را حاضر می‌کند (شامل چای، سفره، پنیر، نان، کره و ...) می‌گویدچایی حاضر است. (چایی جزئی از کل است.)

در مورد انسان هم، صورت را وجه گویند. چون بیشترین حقیقت انسان را (لامسه، بینایی، چشایی، شنوایی، بویایی، تفکر و ...) ظهور می‌دهد. یعنی اسم کلش را به جزء گذاشته‌اند.

و گرنه [در مفهوم این آیه] صورت را به کجا و کدام سمت می‌خواهی بگیری؟! [معنی آیه] یعنی: تمام حقیقت و موجودیت خود را توجه بده (قوام بخش).

همچنین توجه با تمرکز ذهن تفاوت دارد. در تمرکز، فقط ذهن روی شیئی تمرکز می‌کند؛ نه همه حقیقت و موجودیت انسان. البته ذهن (تمرکز ذهن) هم قدرت زیادی دارد و این همه علوم و فنون و تکنولوژی محصول همان است.

اما در کتاب «اصول کافی» ، کتاب «عقل و جهل»، حدیث 14، امام صادق علیه السلام در تعریف عقل، 75 نیرو برای عقل می‌شمارد که ذهن یکی از آن 75 تا است. یعنی کسی که تمرکز ذهن می‌کند، یک هفتاد و پنجم عقل خود را متمرکز می‌کند. حال اگر تعقل کند، به کجا می‌رسد؟! تازه، عقل یکی از ابعاد حقیقت انسان است؛ نه تمام حقیقت او.

حال اگر توجه کند، یعنی تمام حقیقت خود را تمرکز دهد، چه می‌شود؟! دیگر غرور و دماغ باد کردنی نمی‌ماند. حرارت شعله طوری است که همه منش را می‌سوزاند و او را در آن شعله، حل می‌کند.

منابع شناخت و جایگاه هر کدام بحث مهمی است که ان شاء الله در جلسات بعد عرض خواهد شد.

«تمام حقیقت را به دین تمرکز بده». دین کجاست؟ به کجا توجه کنم؟ تمام حقیقت را در خود توجه بده، در چیزی جدای خودت نیست.

مثال: رادیویی را در نظر می‌گیریم. همه قطعات این رادیو بر اساس نظمی خاص، چیده شده و با این نظم و هماهنگی که با قوانین و فرمول‌های طبیعت دارد، این ظهور را دارد (تبدیل امواج الکترومغناطیسی به صدا و ...). حال سؤال این است که آیا اول، این قطعات، از کارخانه درآمد و بعد فهمیدیم که چنین قوانین و فرمول‌هایی در طبیعت وجود دارد؟ اگر کارگاهی فکر کنیم، بله. مسأله این طوری است. یعنی یک مکانیک، وقتی با این رادیو کار می‌کند و در اثر کار کردن، تجربیاتی کسب می‌کند و بعد احیاناً به قوانین و فرمول‌های الکترومغناطیس، پی می‌برد. اما از دیدگاه یک مهندس، دقیقاً بر عکس است. قبلاً قوانین در نظام هستی وجود داشت (در عالم مجرد) و این آقای مهندس، از آن قوانین، مطالب را گرفته و نمود و ظهور این رادیو را بر اساس آن قوانین ریخته است.

یعنی قوانین بر پایه رادیو پابرجا نشده است؛ بلکه این دستگاه رادیو بر مبنای آن قوانین، پابرجا شده است. اگر هزاران رادیو را هم خرد کنیم، قوانین مجرد، بر ثبات خود ثابت هستند و اصلاً هیچ گونه تغییری در آن قوانین به وجود نمی‌آید و هیچ قدرت تصرفی در انسان‌ها، بر آن قوانین وجود ندارد. یعنی این قوانین، تغییر ناپذیر و فوق بشری است و قابل دسترسی از جانب هیچ کسی نیست.

اما فطرت انسان، با رادیو فرقش در این است: رادیو با چنین تشکیلاتش نمی‌تواند این معنای حقیقت خود را بفهمد. یعنی از یافتن خودش، عاجز است. حتی نمی‌تواند بفهمد که من هستم یا نه.

اما انسان این شعور را دارد که بفهمد من انسان، بر اساس یک سری قوانین مجرد (و بسیار دقیق) ریخته شده‌ام. انسان یک سری فرمول‌هایی در عالم مجرد است که خود انسان بر آن قوانین دسترسی ندارد و این انسان بر اساس آن قوانین ریخته شده است. آن، همان فطرت انسانی است.

رادیو چه به آن قوانین و ... برسد یا نرسد، واقعیتش همین است [و تغییر نمی‌کند].

اما اگر انسان [از این عالم] برهد و به آن قوانین و فرمول‌ها برسد، یک موجود انسان کامل را می‌بیند که حقیقت دین (فطرت) همین است.

بعضی‌ها می‌گویند: دین همان قوانینی است که انسان بر مبنای آن زندگی می‌کند. اما این قوانین، اکثراً قراردادی است. دین قرآن و خدا از این سنخ نیست. یعنی اینگونه نبوده که انسانی بوده و بعد یک سری قوانین برای اداره آن آمده باشد.

ای انسان! دین تو قبل از اینکه تو، خود را کسی بدانی [به شکل] آن قوانین بوده است و تو بر اساس آن، ریخته‌گری شده‌ای و آن، دین قیم است و قراردادی نیست و هرچه بتوانی آن را بیشتر بفهمی و مثل آن شوی ...

 

معنای حنیفاً: کسی که بر جای باریکی حرکت می‌کند، از ترس اینکه نکند این طرف و آن طرف بیفتد، به پاها و حرکت خود کاملاً توجه می‌کند. این را حنیفاً می‌گویند.

وقتی با این دقت و توجه، قرار دادی، به «فطرت الله» می‌رسی که «فطر الناس علیها».

  • نه یک فرد بلکه آفرینش انسان‌ها بر اساس آن انجام شده است [و همه یکی هستند].

این آفرینش طوری نیست که بشر بتواند آن را دستکاری کند؛ این دین پابرجاست و تغییر ناپذیر.

اگر انسان، از دین چنین معنایی بفهمد، از مفهوم‌های خیالی از دین، که واژه‌هایی است که در کتاب‌ها نوشته شده، بیرون می‌آید.

خدا می‌فرماید: در حقیقتِ خودت، چیزی هست که از خودت به خودت نزدیک‌تر است.

اما [در عین حال] خدا به ما گوشزد می‌کند که مغرور نشویم. بنابراین بچه‌ای را در کنار ما قرار می‌دهد، تا ببینیم که با آن رادیو فرقی نداری و از گریه خودت هم خبر نداری [و بعد این قدرت شناخت نفس را خدا به تو داد و گرنه هیچ نبودی].

انسان، به میزان شناختش آثارش ظهور می‌کند. اول دستور در آیه توجه است. خاصیت تمرکز، همین است. مثل تمرکز اشعه خورشید که آثار خود را نشان می‌دهد.

اینجاست که مسأله رهبری انبیا با دیگر رهبران، فرق می‌کند. فیلسوف و سیاستمدار، دستگاه‌های مکتبی را بر چه مبنایی ساخته است؟! اما قوانین انبیا، قراردادی نیست؛ بر اساس سرشت آفرینش انسان است که [آن قوانین] قبل از انسان بوده است.

 

یس (22): «وَ ما لِیَ لا أَعْبُدُ الَّذِی فَطَرَنِی وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ».

v     کسی که به فطرتش رسید، خود به خود به خدایش رسیده است؛ اصلاً چاره‌ای جز این ندارد که تسلیم او شود. یک مسأله ظاهری و تعصبی و گروهی و مذهبی نیست. اصلاً هر انسانی به فطرتش برسد، بی چون و چرا تسلیم او می‌شود. نتیجه: هم به خدایش می‌رسد و هم به معادش (اگر به فطرتش برسد) و آن وقت دیدش نسبت به خودش، یک مشت استخوان نمی‌شود.

v     این فطرت، سازنده‌اش را هم می‌بیند و بندگی او را می‌کند که این، نجات بخش است.

v     و قشنگ مشاهده می‌کند که من پیش او می‌روم. همه اینها حقیقت است؛ نه مفاهیم خشک و عجب‌آور.

 

در مورد رادیو، مواظب دستگاه هستی که اگر یک ذره این طرف آن طرف بشود، ممکن است دستگاه بسوزد. یعنی، تسلیم آن دستگاه هستی. این مواظبت در مورد انسان، همان بندگی است. اگر این چیزها را مشاهده کند، همه چیز از بیخ و بن، شکل طبیعی به خود می‌گیرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جلسه 3            19/03/1384

 

بسم الله الرحمن الرحیم

به خاطر سؤال بعضی از دوستان، بحث توجه و تفکر (و فرق آن‌ها) را دوباره تکرار می‌کنم تا مطلب،کاملاً واضح شود.

تمرکز ـ تفکر ـ تعقل ـ توجه:

تمرکز، معنای عامی دارد. وقتی حرکت‌های مختلف را بر یک نقطه خاص جهت دهیم، بر آن نقطه، تمرکز داده‌ایم. مثلا اگر یک سطل را در نظر بگیریم که 4 یا 5 سوراخ دارد، آب [در خروج از سطل] به آن‌ها پخش می‌شود. اگر همه سوراخ‌ها را بگیریم و آب فقط از یکی از آن‌ها بیرون بیاید،آب را به آن یک سوراخ تمرکز داده‌ایم. یا اشعه خورشید و عدسی[بحث شد].

در تفکر، ذهنمان را که به جهات مختلف حرکت می‌کرد، به سوی شنیدنی‌ها و دیدنی‌ها و تخیلات و انواع و اقسام چیزهای مختلف، آن‌ها را بیرون کرده و کنار زدیم و تمرکز دادیم در یک چیز مشخص؛ حرکت‌های پراکنده آن را جمع کردیم و از یک معلوم به سوی یک مجهول مشخص؛ اینجا داریم تفکر می‌کنیم. وقتی ذهن را تمرکز دادیم به این مجهول، می‌توانیم آن مجهول را قوی‌تر دریابیم.

خود ذهن و فکر، یکی از ابعاد 75گانه عقل است[جلسه قبل]. بعد اگر خود عقل را بر چیزی تمرکز دهیم، تعقل است. یک وقت هم هست که خود حقیقت خودمان را در خودمان، تمرکز دهیم، [این] توجه است.

  • در خود تمرکز، قدرت و خاصیتی است و اثر آن و نمود آن حرکت‌ها را که تمرکز داده‌ایم، چندین برابر می‌شود. مثل عدسی که در اثر تمرکز اشعه، تخته را می‌سوزاند. یا اینکه وقتی مسأله‌ای را نمی‌فهمیم، اگر همه حرکات ذهن را بر آن تمرکز دهیم، قدرت آن بیشتر می‌شود و می‌تواند مجهول را دریابد. تمرکز چنین قدرتی دارد و این روشن است.

اما نکته مهم و قابل دقت، در بحث توجه این است که:

وجه یعنی حقیقت انسان؛ توجه این است که حقیقت انسان در خودش توجه پیدا کند.

فرقی است بین تفکر و تعقل، با توجه. در تفکر یا تعقل، یک تفکر کننده است، یک فکر و یک مجهول. اما در توجه (البته توجه بر خود) و به فطرت خود، توجه کننده خودش است، توجه شده هم خودش است و توجه شونده هم خودش است. اینجاست که مطلب خیلی دقیق است. اگر کسی بتواند چنین وضعیتی را در خود پیدا کند؛ وقتی تمرکز کرده، آثار آن در تفکر و ... این همه آثار دارد؛ حال اگر حقیقت انسان، خودش در خودش تمرکز پیدا کند، چه می‌شود؟! چه چیزهایی را شناخت پیدا می‌کند؟! آثار این کار، آن قدر زیاد است که فقط می‌توان گفت که انسان، تولد جدیدی پیدا می‌کند!

اما در توجه مشکلاتی است که تا آن‌ها رفع نشود، توجه حاصل نمی‌شود.

شاید در تفکر بتوان با تمرین، این کار را انجام داد. مثلاً مرتاضان با تمرکز ذهن، اراده را بالا می‌برند و در اثر آن، می‌توانند در چیزهایی تصرف کنند و کارهای شگفت‌انگیز انجام دهند و خدا را هم نشناسند. این خیلی مشکل نیست؛ اما توجه به خود، برای هیچ احدی ممکن نیست. فقط از یک راه ممکن است و آن هم این است که با قوانین قرآن و مسیر الهی می‌توان به آن رسید. آنقدر ظریف است که اشتباهات کوچک هم نمی‌گذارد به آن برسد.

یکی از موانع مهم که مانع می‌شود توجه به حقیقت خود بکنیم، تمام اعمالی است که مطابق دین و قوانین آفرینش ما انجام نشده است.

/ 0 نظر / 7 بازدید